نمی میرم

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

یا این لیوان آب را با تو قسمت می کنم

یا از همینجا که نشسته ام نگاه می کنم

یا این لیوان آب را با تو قسمت می کنم

وقتی می میری ماتیک قرمزم را می مالم به جای تو پرواز می کنم

وقتی نمی میری این لیوان آب را با تو قسمت می کنم

وقتی می میری ماتیک قرمزم را

نمی دانم

با تو بمیرم؟      نمی دانم

من؟     بمیرم؟     نمی دانم

بمیرم؟

نمیدانم

————-

ساقی قهرمان

بهشت آسمان آبی دارد

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

*بهشت آسمان آبی دارد

حیاط درندشت

پنجرۀ پهن

دود علف

چای داغ

و عطر گونۀ همسایه ای که گاهی از پشت دیوار می گذرد

*من روی تختی از مخمل نشسته ام

چشمهای تابان دارم

تب دارم

پاهایم را فرو کرده زیر ملافه زیرا پاهایم جا به جا خراش خورده اند

سرفه می کنم

از زیر پوستم جوجه پروانه ها پر بیرون می کشند     خونی

هوای تنم در تلاطم است

ناگهان نگاه می کنم به آن گوشه ای که زیر خروارها آرمیده ام

*و این که می گویند جهان جای دلکشی است دروغ می گویند

اما

برگ، سبز

آب، آبی

ستاره سفید است

راست گفته ام..

————-

ساقی قهرمان

به اختیار

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

شب

بوسیدن قهوه در دهانی است که داغ است

دهانی است که فرو می رود در اطلس کیری که تا دهانه ی نای

فرو رفته است و بالا می آورد

شب

منم

تاریک

به چراغی روشنم که به اشاره ی انگشتی

خاموش

تاریک

خاموش می شود

حمومک مورچه داره            دور و ورش کوچه داره

جون تو خنده داره                بشین و پاشو خنده داره

به اشاره ی انگشتی

صبح

انگشتم را آب می کشم

پستانم را مکیده ام تا ته

چانه ام تیر می کشد

از خیس بر می خیزم

از سرخ خالی می شوم

شب منم

هوای بوسه به تن دارم

سرم تا سر زانویم بالا می خزد

—————-

ساقی قهرمان

عزیزی که مرده است

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

پنجره را وا می کنیم

هوای سرد تو می ریزد

عزیزی که مرده است پلک می زند

هوای سرد اتاق را پر کرده

می لرزیم

عزیزی که مرده بر بستری دراز شده در گوشه ای که از گوشه های پرت اتاق است

پیراهنی سفید تنش کرده ایم

ملافه ای سفید تا زیر چانه اش کشیده ایم

پاهایش از سرما می لرزد

موهایش را بافته ایم دو ور صورتش روی بالش انداخته ایم

پنجرۀ روبرو را هم وا می کنیم

سرما در سرما می آویزد

عزیزی که مرده اندک اندک کبود می شود

ملافه را اندکی بالا می زنیم

پیراهن را اندکی بالا می کشیم

پاهایش را از هم وا می کنیم دخول می کنیم

بر می خیزیم

پیراهن را صاف می کنیم

ملافه را صاف می کنیم

می نشینیم

عزیزی که مرده اندک اندک ورم می کند

ملاف اندکی بالا اندکی بالاتر می آید

پاهایش را از هم وا می کنیم

کودکانمان را بیرون می کشیم

پاهایش را صاف می کنیم

ملافه را پایین می کشیم

عزیزی که مرده از سرما می لرزد

کودکان می لرزند از سرما

ما چای می خوریم

پنجره را می بندیم

پنجره را وا می کنیم

کودکان را رها می کنیم در آغوش ازدحام خیابان

چای می خوریم

عزیزی که مرده است عزیز عزیزی است

می رویم به سویش

ملافه را اندکی بالا می زنیم

پیراهن را اندکی بالا می کشیم

پاهایش را از هم وا می کنیم دخول می کنیم

عزیزی که مرده است ورم می کند

پنجره را اندکی وا می کنیم

————-

ساقی قهرمان

دراز کشیده توی دیس

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

عطر خورش از آشپزخانۀ سال کهنه می آید

عطر سبزی قل قل جوشیده در چربی قرمۀ وا نشسته در سرخی دانه های لوبیا

چرا این سیگار را خاموش نمی کنی

روی کف چرب دود زدۀ مطبخ

جامه بر زمین بریز

انگشت شست پا را و بعد

تا زانو

دست ها ضربدر روی دو پستان

بنشین میان دیگ

بنشین

سر خم کن روی شانه

سر بچرخان میان بخار عطر داغ

سر زیر آب کن

خمار داغی دیگی

غلغل کنار تاول ها

سر انگشتهای ترک خوردۀ دایه دست زیر قامتت که می برد

بر می دارد روی دیس پلو که می گذارد

مو             افشان به هم چسبیده

خوابیده        تا کنارۀ قاب

زانو           خمیده

جلای چرب سبز از روی زانو      نه    از روی زانو      غلتیده روی دانه های برفی برنج

تاول زده       نزده      باز می شود پنجه

جمع می شوی دور لقمه ای که از کنارۀ کمر به لب می بری

انگشت ها را با نوک زبان        یادت نمی آید

می آید این دندانۀ چنگال این سر قاشق این دندانۀ چنگال این سر قاشق کنار سینه می آید

چرا سیگاری روشن نمی کنم این دندان چنگال این سر قاشق این کجای سر

بخواب

———–

ساقی قهرمان

آن دهان دیگر

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

آن دهان دیگر از دست من گم است

خوابم نمی برد

دهان لب های نیمه وا     چشم ها       تا صدای غلیظ  درخشان

ناخن های خام سر کنده     تا گردی پستان      چشمها

تا جوی موی روی شانه      چشم ها      تا گودی کمر     تا گونه

چشم ها

دهان که لب های نیمه وا دارد

سینه را جلو بده از زیر سینه یک تکه از جناق سینه ات را بشکنم

توی بغل مثل کودک دیوانه ای بخوابانم

خوابم برد

صندلیم را گم می کنم

خوابم برد

دستم خل می شود

خوابم

صندلیم را گم کرده

پیراهن زیبا تنم

شال زیبا سرم

شانۀ زیبا لای مو

ماتیک زیبا لبم

دستم خل می شود

خوابم نمی برد

پنجۀ گربۀ دیوانۀ زیبای دیوانه خنج به انگاره های دلم می زند

خوابم نمی برد

کجا نشسته به گریه به خنده به گریه که جایی زیر دلش درد می کند

خوابم برد

خوابم نمی برد

——–

ساقی قهرمان

آهو

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

در چشم های تو آهویی       گردن به جانبی       که بوی حادثه می آید

روی کرک هاش ذره های آفتاب

لمیده

در چشم های تو

آهویی      لمیده       گردن          به جانبی         که بوی حادثه      می آید

بر  کرک هاش ذره ذره آفتاب آهویی ست رمیده

در چشم های آهویی در چشم های تو

آفتاب آهویی ست رمیده

گردن به جانبی که تا بگریزد

بمان

———-

ساقی قهرمان

عادت غریب

فوریه 6th, 2010 § نوشتن دیدگاه

عادتی غریب به پوستی که بی خراش دور تنم پیچیده

عادتی غریب به استخوانی که استوار در تنم ایستاده

عادتی غریب به کاسۀ سر کاسۀ سر

عادت غریبی به دستی که فرو می خزد

و اندکی خراش می دهد

به اضطرابی نا امن

که از تماس دست و دهان و دهان، از دست به دست می غلتد

اعتیاد غریبی است

———-

ساقی قهرمان

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.