ساقی قهرمان . همین

فوریه 6, 2010 § 5 دیدگاه

چیز بیهوده ای ست مثل خونریزی ماهانه. شعر را می گویم.

خون پیداست و زخم نه. یا خون هست و زخمی در کار نیست.

دوبار که بخوانی شعر را و یا سه بار، و یا هی بخوانی و بخوانی دوباره، خون را که می بینی که  تا ساق پا غلتیده هیچ، زخم را هم پیدا می کنی. آن توهاست. پنهان در زهدانی که هر روز به بهانه ای آرام ندارد. به خونریزی ماهانه می ماند شعر. نه سرودنش، همین خود شعر. سرودنش چیز دیگری ست. شباهتی هم به زاییدن ندارد. زاییدن خیلی پیش از سرودن اتفاق می افتد. سردون هنر آراستن و پیراستن است. اما خود شعر، به خونریزی ماهانه می ماند. جاری که می شود. از زخمی که پیدا نیست. که خود جاری شدنش دلیل بسته نشدن نطفه ای ست که اگر بسته می شد با هر بیت حافظ یک ابر امیرمبارزالدین خون استفراغ می کرد و با هر سطر فروغ یک باز زنی از ته دریا پا به خشکی می گذاشت.

اما خود شعر به خونریزی ماهانه می ماند. جاری که می شود و رنگ پریده ی پاهایم را که قرمز می کند که رنگین به چشم در آیند

—-

ساقی قهرمان

Advertisements

طشت گه

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

اول بوی کسی که پشت سرم ایستاده

بعد بوی طشت گه می آید

بعد آن کسی که پشت سرم ایستاده فرو می کند سرم را توی طشت

هرچه بیرون از من است زیبا می شود

من زشت می شوم آغشته به بوی گه

بعد آن کسی که پشت سرم ایستاده

سرم را بیرون می کشد

راهم را وا می کند رو به پشت سر

بعد،

می گوید بزن

نمی توانم نفس بزنم

می گوید بزن

نمی توانم نفس بزنم

می گوید بزن

دست روی سیم می مالم اول دست روی سیم می مالم

روی سیم دست می مالم

دست را با سر زانو پاک می کنم روی سیم می مالم

بعد صدای سازم زق زق به بوی کسی آغشته می شود که حالا

ایستداه رویروی من می گوید بزن

بعد،

کسی صدای سازم را بو…. بو…. بو… یناک بر می دارد دور سر می گرداند پرت می کند

آن دورها،

هوا را به بوی ما آغشته می کند

بعد،

آب می خواهم

تشنه ام

آب می خواهم

——————-

احمد باطبی در نامۀ سرگشاده اش از زندان نوشت که بازجوها او را به مستراح زندان برده سرش را توی چاه مستراح فرو کرده اند. و بعد هم، خب طبیعی است، تا چند روز اجازه نداده اند آن چیزها را از سر و صورتش بشوید. به هر حال.

و برای اطلاع: شمس الواعظین در سخنرانی خود در تورنتو گفت که احمد باطبی شکنجه نشده و دارد در اوین گیتار می زند. ضمن اینکه به صداقتش می خندم به ساده دلی اش… نیازی که نیست، همینجوری مثلا… راستش نمیدانم به چی ولی به یک چیزیش احترام می گذارم. ولی البته باید بگویم همۀ کسانی که حضور شکنجه را، آنهم در زندان جمهوری اسلامی انکار می کنند آدمهای گندی هستند.

——-

ساقی قهرمان

زهر مار

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

از خالی میان دو پر پرنده ای که

بالش را دستی کشیده به جانبی و پری را

از آن میان بیرون کشیده و ول کرده در هوا، باد می پیچد هو    هو

بر چشم هایی می وزد که در میانه ی هوا

مانده اند و خیره مانده اند. خشک.

خشک؟

و سرد، یعنی انگار رویه ی چشمم از شیشه است و

یخ بسته

سرد

کورمال از خراش درخت تو می روم که روییدنی به جانب پایین

یعنی زیر خاک

یا توی زمین

حواسم را به خود..

یعنی ریشه ها؟

مارها، از مارها، یکی، دوتا از مارها، مارها همه

تمام مارها که مثل من

در امتداد قامتم دراز کشیده اند

و نمی خوابیم

به زهر هیچ ماری

فکر نمی کنم

فقط

دراز کشیده ام اینجا

ناخن های پایم را لاک زده ام و شست پایم را تکان می دهم

دستم را بلند می کنم ول می کنم میان ماها که در هم دوباره می لولیم

از ترس عرق می کنم گردن بندی دارم با سر انگشتم بالا می کشم تا روی

صورتم سیگاری کنار تخت دارم سردم نیست فندکم را برمی دارم روشن می کنم از ماها نیستم

از ترس عرق می کنم یخ می کنم پاهایم را بالا می آورم

حالا اگر بخواهم

و می پرم بیرون

حالا

همین حالا

؟

————

ساقی قهرمان

تازه

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

همین. بوی شاش تازه. نرقص. روی بوی شاش تازه. بگو.

صدای خندۀ چروک از چار سو

دلم برای یک قورت تلخ…

تف نکن.

پاره می…

نکن، تف کن.

گلو گرم .. گرمگرم .. خنچ می خورد ..

چرا .. نمی..

تف ها تف شد.

تمام شد.

تمام تف ها تف شد.

صبح از حالا دوباره می آید

زیر صبح تازه نارنج می شویم

باز می شاشیم ..

نکن. تف کن.

————

ساقی قهرمان

و می ترسم

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

نگاه آینه زرد ست

من آبی

یا نگاه آینه آبی ست

من زردم

یا این منم این آینه است

یا من خسته ام از آینه بازی

گشنه ام

خامه را از یخچال بیرون می کنم روی میز زیر خطی از

نور آفتاب پیش از ظهر

قهوه را توی فنجان می ریزم

اول بخار قهوه

بعد قهوه

بعد لبه ی فنجان

بعد می بینم شکر، ته فنجان، سفید نیست

گشنه ام

بینی ام تیغ کشیده

ناخن شستم از نیمه شکسته

خامه را روی لب ها می مالم

خامه را لای لب ها می مالم

خامه را روی لب ها می مالم

خامه را لای لب ها می مالم

خسته ام از آینه بازی

خوب که نگاه می کنم این، خامه را می خورد

خوب که نگاه می کنم از نان می ترسم از قهوه

————

ساقی قهرمان

سوراخ

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

چیزهایی که سوراخ دارند شبیه منند

در خود فرو می کشند  خالی می مانند

چیزهایی که سوراخ می شوند شبیه منند

در خود فرو می برند  خالی می مانند

ما که سوراخهامان را عزیز می داریم شبیه همیم

خالی

———-

ساقی قهرمان

سیگاری

فوریه 6, 2010 § بیان دیدگاه

هوای یک جفت چشم دارم لای گیسوان دراز

افتاده روی سینه

تاب خورده تا روی زانو

و یک انگشت

که هی تار مویی را دور خود می تاباند هی می تاباند

و یک جفت چشم

که از پشت یک پرده دود نگاه کند

که سرش گیج می رود

و این سیگار را به لب ببرد

دستش بیفتد

دوباره سیگار را به لب ببرد

و این اتاق بچرخد

و این کاسۀ سر خالی باشد

و این اتاق توی این کاسه بچرخد

و من فقط یک پک بیشتر زده ام

و این اتاق که مال من نیست

و قطره قطره از کف دستم می چکم

دستم را روی گونه ات می کشم تا پایین که سرت را بلند کنم که از

سر زانویم بالاتر رفته ای و هیچ چیزی توی این تن صدا نمی کند که

من همیشه خواب یک پک بیشتر می بینم نشسته روی شست پای تو

انگار گریه می کنم خم می شوم    راست می شوم   خم راست می شوم

و این صدا که از کف دست تو روی تهیگاهم می ماسد

فقط یک پک

همیشه

————-

ساقی قهرمان